شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
نوا

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387
اقتصاد ایران و جهادی ما...
سلام
اونهایی که اردوی جهادی اومدند و کار عمرانی (عملگی) کردند می دونند تقریبا مهمترین کار در این زمینه تهیه ملات اونه ٫ که البته به تجربه بالا و انرژی زیادی احتیاج داره.
تهیه ملات خشک٫ کار به شدت کمر داغون کنیه! باید به نسبت علمی سیمان رو با بقیه چیزا مخلوط کنی ٫ بعد یه گودال وطسش باز می کنن و آب رو می گیرن اون تو. سخت ترین مرحله کار اینجاست که باید کل ملات خیس بشه ولی نباید از جایی از ملات آب در بره! چون بیشتر این آب حاوی سیمانه و اگه در بره عملا بقیه اش به درد نمی خوره. شروع می کنن به خالی کردن دور این ملات و ریختن اون توی گودال. حالا اگه یه نفر نا وارد باشه میزنه یه جای ملات که از شش طرف در میره و دیگه هیچ کاریش نمی شه کرد.(که تو عکس همچنان بیلش تو ملاته!) اون موقع است که همه می ایستن و فقط نگاه میکنن.


اقتصاد ایران هم به نظرم همین بلا سرش اومده .از هزارطرف در رفته که دیگه هیچ کسی نمی تونه کاریش کنه و همه مثل ما فقط دارن نگاش می کنن.



البته بعضی ها هم می خندند....


بعد باید حتما یه طرح تحول اقتصادی انجام بشه تا بشه یه کاریش کرد.

مثل ما که ورداشتیم با وانت یه مشت ملات تقریبا خشک آوردیم و ریختیم روش!!(یه چیزی تو مایه های ماستمال )



اون موقع است که دوباره همه شروع می کنن به هم زدن !




این یک شروع دوباره نیست...


جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
ته دلم به شدت می لرزد...

دوستی از آینده ی شغلی مان می پرسد ٫ می گویم دقیق نمی دانم. می گوید تو کسی نیستی که بی فکر در این راه قدم گذاشته باشی.

تعجب می کنم. افکارم مبهم است.دقیق نمی دانم چه می خواهم بکنم اما می دانم چه کارهایی می توانم بکنم ولی سخت است (آیا واقعا همین را هم می دانم؟)

می گوید اشتباه کردیم در این راه قدم گذاشتیم٫ اگر علاقه ای هم داشتیم شاید این بهترین راه نبود ٫ جمله اش را بهتر می کند: راه غلطی را انتخاب کردیم...

ته دلم به شدت می لرزد٫ ولی چهره ام تغییر نمی کند. نه اینگونه نیست ٫ ولی واقعا چرا اینگونه نیست؟ نمی دانم٫ احساسی به من می گوید این گونه نیست. فقط می توانم امیدوار باشم این احساس ٫ احساس ترس از قبول این واقعیت که اشتباه کردم نباشد....

عقلم می گوید درست می شود ٫ تو کسی نیستی که ببازی! به خود می گویم عقل نیست٫ همان احساس است ٫ عقل هیچ وقت اینگونه حکم نمی کند٫ توقعم زیاد است٫ ته دلم به شدت می لرزد....

ولی همچنان امیدوارم.....(شاید ناخودآگاهم می پرسد مگر می توانی نباشی!)

 

 

آخر به چه گویم هست از خود خبرم٫ چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ٫ چون هست

باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ

هر چند که ناید باز٫ تیری که بشد از شست

 

پ.ن: برای سکوت این مدت حرفی ندارم٫ برای آینده نیز هم....


شنبه 26 آبان ماه سال 1386
حرف...

 

حرف اول:

گشاده خاطر بی کینه عین تنگ دلی است

همیشه لالـــه ی ما داغـــدار می رویـــــــد...

 حرف دوم:

سقوط از طبقه ی سوم همان قدر آسیب می رساند که سقوط از طبقه ی صدم. اگر بناست سقوط کنی بهتر است از بلندترین جا سقوط کنی...

 حرف سوم:

معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است..کسی که سعی کند صاحب گلی شود پژمردن زیبای اش را هم می بیند.اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او می ماند...

 حرف چهارم:

هیچ کس را از شکست گریزی نیست. پس بهتر است آدمی در چند نبرد به خاطر رویاهایش ببازد تا بی آن که بداند به خاطر چه می جنگد شکست بخورد...

 حرف پنجم:

وقتی انسان به سوی سرنوشتش سفر می کند اغلب مجبور می شود مسیر عوض کند. گاهی هم نیروهای پیرامون او آنقدر قدرت دارند که مجبور است شهامتش را کنار بگذارد و تسلیم شود. همه ی اینها بخشی از زندگی است...

 حرف ششم:

همیشه باید بدانیم چه موقعی به آخر کار رسیده ایم.

بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند.رهایشان کنیم.آزادشان کنیم.

مهم این است که لحظه هایی از زندگی را که دیگر گذشته پشت سر بگذاریم...

 

 

 

حرف آخر:

وای بر کسی که نتواند تنها باشد...

 


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
بیاد امین پور...

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض فروخورده ی دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روز های خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ...

                                 در گلو شکست!

 

حرف آخر:

من از این فاصله ی دور کمی می ترسم!


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
یک ٫ دو ٫ سه!

۱.)

گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین ِ من ٫برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دل‌ام به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدن‌ام هست٬ بال کو؟

۲.) از دست رفتی!

چرا دروغ بگم ٫ از دستت دادم.....

 

۳.) من پا برجام مثل دماوندم  ٫ من پابرجام مثل ایرانم

                                                                      اگه زمینم خوردم ایستادم....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها